عشق

عشق اگر بر دل زند جان در تنم یاری کند

نفس آتش سوز ما از خویش بیزاری کند

جسم خاکیم التجای ما به حق دایم بّود

گر قبول افتد ثنای ما مددگاری کند

یار گردد یاور ما عشق گردد سایبان

ناله همسویی کند دلدار دلداری کند

درمصیبت ها توانِ میدهد این عشق مرا

در غم و درد وجدایی یار غمخواری کند

از مجازی گر بیرون آیی حقیقت واثق است

معرفت گردد نصیب و بخت بیداری کند

تا ابد خواهم به بند عشق زندانی شوم

صید بسمل کی چو فریاد از گرفتاری کند

مست جامٍ باده و مینای عشق او شدم

وعدهً عیشش مرا سرمستِ هوشیاری کند

اشک ها مانند مروارید سفتن بایدت

تا ز بحر و موج، رحمت ها گهر باری کند

ساغر عجزم شکستن بردر آزمون عشق

زین تحمل صبر می باید که بسیاری کند

عشق می شوید غبار زنگ از دلهای ما

آتش کبر و هوس بر ما بسی خواری کند

شوق منزل دارم و تا در رهش قربان شوم

جذبه های عشق اسماعیل ره داری کند

سر بسایم بر در آن آستانش صبح و شام

تا اگر معبود ما رحم چو پنداری کند

این سعادت را زهی از عجز تفویضم نمود

از برای عشق، زرغون خویشتن داری کند

لینک
       

 

آواره

هر کجا هست قدم های من آواره
نقش پاهم چو سیمای من آواره

 

 

 

سوز هجران و غم بی وطنی هاست بجان
متواری شدم آوای من آواره

 

 

 

زین سفر تا به قیامت نرسد آوازم
گر چه خاموش شدم نای من آواره

 

 

 

کوچه و باغ چمن ناله کند از غم من
بیفزاید چو غم های من آواره

 

 

 

یکدو دم راحت جان نیست میسر مرا
چون مسافر شده ام وای من آواره

 

 

 

کی رساندست باین روز المناک مرا
تا رسد باز چو همتای من آواره

 

 

 

کس نپرسد چنان میگذرد روز من
با غم واشک چو شبهای من آ واره

 

 

 

بخدا کور شده چشم ز بس میگیریم
چشم اگر نیست چه بینای من آواره

به کی گویم که زرغون شده است باغم یار
از که دیدم ستم های من آواره

 

 

لینک