بنــــــــــــــام خــــــــــــــدا (ج)

بنام آنكه ما را زندگــــــــــــــــي داد

از آن پس مژده پايندگــــــــــــي داد  

نفس راقدرت اش از حرف جانبخش

زبان را از نفس حكم اش روانبخش

خـرد بخشيــــــــــــــــد تا او را بدانيم

ز گــــــــــرد غير او دامــــــن فشانيم

چـــو قــــــرآن داد مــــــا را پيشگاهي 

كه هرسطر اش به مقصود است راهي

دوستان عزيز همدل وهمزبان اسلام اعليكم!
فضل ومرحمت الهي (ج) شامل حال شما باد. وقتي الطاف و محبت دوستان صاحبدل از حد بيش نصيب اين حقير گرديد, مرا واداشت تا درين منزلگاه كه دوستان مونس و مونسه, بدستان ذره پرور و ذره نواز خود, شمع عشق و معرفت را فروزان ساخته اند و خودشان مانند شمس فروزان عشق در اطراف آن پرتو افشاني دارند, شعرگونه هاي ناچيز خود را بخوانش بگيرم, در حاليكه خودم خوب ميدانم كه نادانم و از جملهء ذرهء از ذرات هم در شمار نخواهم آمد. گذشته از آن بقول حضرت لسان الغيب( چون پير شدي حافظ, از ميكده بيرون رو) اگر خويش را تسكين دل نمايم و بگويم كه از پهلوي آسياب گذشته ام, ديگران قانع نخواهند شد,و آفتاب هم به دو انگشت پنهان نخواهد شد. به هر صورت مستلزم آنم كه از پروين نفسان و سيمين صفتان هريك نورديده هايم راحله جان يار, زينت جان نور, فريبا جان آتش و استاد گرانقدر و هنرمند والامقام سميع رفيع و شاعر عزيز و ارجمندم هارون جان راعون كه عامل و مشوق در اين راستا شده اند اظهار سپاس و ممنونيت نمايم. چون شاعري ميگويد: در محفل خود راه مده همچو مني را
**  افسرده دل افسرده كند انجمني را  **
درد و اندوه, ماتم و مصيبت, قتل و خونريزي, غربت و آواره گي, جور و جفا, ظلم و ستم و بدبختي هاي بيشماري كه در دو دهه جنگ خانمانسوز و ويرانگر كه گيسوان پاك مادروطن را بدست ناپاك اغيار سپردن, دستآورد معامله گري هاي گروه هاي چپ و راست بوده كه استخوان هاي مان در سلول هاي زندان پوسيده, و بلآخره دوري از آشيانه و ماواي وطن عزيز ما افغانستان, چنين افسرده و قامت خميده ساخته است. و نخواهد سزد كه از ما سخن زلف و سنبل و كاكل, گل و بلبل شنيده شود, بلكه مانند قطرهء در پهناي بحر بيكران احديت و معنويت و همچنان عشق و محبت وطن و انسان همچو غواص متوكل در جستجوي كرانه هاي نجات بخش نور محمدی(ص) و حقيقت شناوريم.
هر چكامه و مصيبت نامه و شعر گونه اي را كه بطريقه ء نظم انشاء يافته و خواهد يافت, منبع و منشاء عين اليقين و نور اليقين خواهد بود. چون كمتر دست رسي به انترنيت دارم, بدين ملحوض شايد كمتر گاهگاهي شرفياب حضور دوستان و عزيزان شوم. اينك متداولآ سرودهء را در وصف خلقت آفريدگار عالميان(ج) حضور شما تقديم مينمايم.

آفريدگار داور

 

 آن خـــــداوند كه روح و جسم و پيكر آفريد

 در سياهي هـاي ظلمت ماه و اختر آفريد

 

 هفت پيــكر داده باين آسمان بي ستون

 

 حـكمت و عقل و خرد را بهر داور آفريد

 

  تا كه منجي ســـازد اين قوم جهول و بت پرست

 
 انبياء و مصـطفي (ص) را نـيك رهبر آفـريد


 آتش سوزنده را گلزار كرد بـهر خليل 

 

 پـند و اندرز هم براي نــسل آذر آفـريد


 تيغ لا بر گردن اسماعيل پيغمبر كشيد 

 

 تا كه قربان سازد و فرمان بهتر آفريد 


 يوسف خوبان را در قعر چاه ناجي شده

 
  در ظلالت بي خرد او را برادر آفريد 


 
او كه موسي را بكوه طور كردست اين ندا

 
 گر نبودست صاعقه او چون سخنور آفريد


 روح خود را كرد شامل در وجود آن مسيح

 دست حكمت در حريم روح پرور آفريد


 آنكه بود صديق بر گفتار حق همچون امير

 بهر نطق و هيبت اش چونساز منبر آفريد


 مرتضي باشد علي را صاحب جود و سخا

 در مقام قرب و عزت حوض كوثر آفريد


 
 تا جهان باشد بجايش محكم و ثابت مدام


 در تضاد استوار, اسلام و كافر آفريد


 آب حيوان را نصيب هيچ كس آخر نكرد

 در فراق خضر و آبش هم سكندر آفريد

 

  ملت افغان را آواره ء هر در نمود 

 درغناي تجربه هم غربت و فقر آفريد

 

 ما بسوختيم همچو اسپند دانهء غربت نشين 

 بر تن (زرغون) همچون سخت مجمر آفريد

 

الحاج محمد ابراهيم زرغون

 

 

لینک