عيـــــد سعيـــــد اضحي را از صميم قلــــب به شما دوستــان عـزيز و هموطنــــان گرانقدر وعموم مسلمـانـــان تبريك و تهنيــت عـــرض مينمـايم!

 
دوستان و عزيزان همدل سلام بر شما! 
اينبار ميخواهم در مورد شعر و شاعر و رسالت تاريخي و وجيبهء ملي و دين وطني شاعران از ديدگاه دو نفر شاعر شيرين كلام , فيلسوفان شرق و غزلسرايان معاصر, جناب شادروان ملك الشعراء محمد تقي (بهار) وشادروان ملك الشعراء مرحوم استاد خليل الله خليلی مختصرآ سخن چند حضور شاعران عزيز و شعر دوستان و شاعر مشربان تقديم نمايم.
دوستان عزيز! شعردو اركان دارد٬اركان داخلي شعر و اركان بيروني شعر. اركان داخلي شعر عبارت از آهنگ  رديف ٬ سجع ٬ وزن و قافيه  ميباشد.اركان بيروني شعر عبارت از احساس ٬  عاطفه ٬ سوز٬ عشق و تجربه .... ميباشد.
حقيقتآ شعرندائيست ملكوتي كه خفتگان را بيدارميسازد و دل ها را به شورو نوا و وجدو حال و احساسات مي آورد. يكي از خصائيل و خصائيص نيك و بزرگي شخصيت و شناخت از درك رسالت تاريخي مرحوم شادروان استاد (خليلي ) همانا ارزيابي كردن و بررسي و جمع بست كردن شعرغزل  و يا قصيده  .....  را در آخر كلامشان ميباشد كه هميش در آخرهرغزل موضوع صلح را پيشكش نموده اند ٬ همچنان كه بزرگي گفته بود : جنگ بمثانه مرگ و صلح بمثانه حيات و زندگي است اين بحث ادامه خواهد داشت ٬ ولي در آيندهء قريب نظريهء شاعر معاصروسخنورمشهورونامور, جناب محترم استاد واصف (باختري) را درمورد مقام شاعر به عرض تان خواهم رساند.
 
 شادروان استاد خليلي ميفرمايد:
شاعر آن نبود كه با نيروي الفاظ فصيح   
 ذره را خورشيد گويد قطره را دريا كند
گه ستايد آنكه را شايستهء نفرين بود       
 گاه فروتر از خودش را بر فلك بالا كند
هست شاعر ساز فطرت را مبارك نغمه ای
كزدم جان بخش چندين مرده را احيا كند
در نجات عقل سرگردان محكوم بشر
روزن نوري در اين ظلمت سرا پيدا كند
 مشعلي از صلح افروزد كه در انوار آن
مشت اين هنگامه سازان دغل را وا كند
شعر آهنگ دل است و نغمهء روح بشر
در نواي دل جهان را عاشق و شيدا كند
اين جهان باشد كتاب عشق سرتا پاي آن
شاعر اين الفاظ دلكش را بما معني كند
هر كجا عشق است شاعر ميكند آنجا مقام
هر كجا حسن است آنجا آشيان برپا كند
شاعري كز آسماني شعر هاي خويشتن
شور ها در طارم اين گنبد مينا كند
گنج گنجه ميفشاند چون سرايد مثنوي
بوي جامي ميدهد چون جام پر صهبا كند
چون سرايد عارفانه شعر شورانگيز مست
اقتفا بر افتخار بلخ مولانا كند
گاه بنگ و باده گويد گاه زاهد گاه رند
گه سخن از سوز مجنون گاه از ليلا كند
نور پاشد برق سان چون لب گشايد درسخن
لعل ريزد ابرآسا چون سخن انشا كند
دامن ارباب معني را كند پراز گهر
چون تپش آن طبع دريا بار گوهرزا كند
از پريشان كاكل دلدار اگر سازد رقم
گلشن اشعار را پر سنبل بويا كند
ورز وصف چشم مست يار گويد شمه اي
بوستان نظم را پر نرگس شهلا كند
با دو چشم سر نه بيند در جمال كائنات
چشم دل را با فروغ سرمدي بينا كند
دل,درين عيد خجسته اينك از راه دراز
ارمغان آورده كانرا عرضه بر دلها كند
ارمغان شاعر شوريده شعر دلكشست
شعر دلكش تر جماني از زبان ما كند
 
همچنان شادروان ملك الشعرا محمد تقي (بهار) ميفرمايند:
شعر داني  چيست؟ مرواريدي از درياي عقل
شاعر آن افسونگري كاين طرفه مرواريد سفت
وز براي آنكه اين گوهر فراچنگ آورد
ماه ها و سالها شاعر نياسودو نخفت
صنعت و وزن و قوافي هست نظم و نيست شعر
اي بسا ناظم كه نظمش نيست الی حرف مفت
شعر آن باشد كه خيزد از دل و جوشد زلب
بازدردلها نشيند هر كجا گوشي شنفت
 اي بسا شاعر كه او در عمر خود نظمي نساخت
وي بسا ناظم كه او در عمر خود شعري نگفت


               گـلـشـن هـسـتـی
 
 مـــرا درديـسـت,درمـــــانـم تـــــو بـاشی
 انـيـس و مـونـس جــــــــانــم تــو بــاشـي
 اگــــر گـــويـم ســخـن از كــفــرو ايــمـان
 خـــدا دانــد كــه ايــمــــــانـم تــو بــاشــي
 وطــن! اي گـلـشـن هــسـتـي و جـــــــانـم
 نـشـاط و شـور و جـولا نـــــــم تـو بـاشـي
 از ايـــن بـــهــتــر, نـبـاشــــد در نـــهــادم
 كـه تـاج و فـخـر وسلطــــــانـم تـو بــاشـي
 ســرشــك لالــه گـــــون ريـــزم بــپـــايـت
 نـخـستـيـن عـشـق در جانم  تــــــو بــاشي
 مــرا فـــكـر وصــالـت زنــده مـيــــداشــت
 بـه شـب هـا خـواب هـجـرانــــم تـو باشـی
 قـسـم بـرسـنـــگ سـنــگِ مـرزو بـــوم ات
 دهــم سـر را چــو پــيــمـــانـم تــو بــاشـي
 حــد يــث سـنـبـل و گـل نـيـسـت(زرغـون)
 ســـرودِ صـلـح و ديـــوانــــــم تـو بـاشــي        
        
الحـاج مُـحـمـد ابـراهـيـم زرغـون
لینک