بنام آنكه ما را زندگي داد

دوستان همدل و عزيزان را سلام تقديم باد!
الحمدالله که زنده ايم و نواي همي کشيم تا دوستان صاحبدل و همنفس با ما همنوا گردند. مدت يکماه از صحبت و نفس گرم  شما عزيزان دور بودم ، البته در گذرگاه حريم دوست افتاده بودم،و گريستم و گريستم بخاطر سياه دلي و کور باطني و پنجه هاي گناه آلود، و بخاطر غم آخر کار که چه خواهيم کرد، و بعدا" براي زخم هاي ناسور وطن و وطنداران عزيز اعم از شهيدان و يتيمان و بيوه زنان،گذشتگان و بازماندگان که در وادي سرگردان افسردگانيم. بعدا" خانه را به صاحب خانه شفيع آورده با گريه و اشک و آه ناله ببارگاه احديت استدعا نمودم که منبعد دست تجاوزگران- دور و بر و دور و نزديک را از دامان پاک مادروطن منقطع سازد و ديگر اين ملت عذاب کشيده را به غم عزيزان در ماتم ننشاند.چون مرتبه دوم بود سفرم،غزل گونه ي ذيل را با عنوان ( باز آمدم که بر سرکويت فغان کنم) در جريان طواف و سعي در صفا و مروه و عرفات که مملو از نواقص شعري و  لوازمات آن است, سروده و پيشکش شما عزيزان بزرگ منش مينمايم ، و اميد است ذره نوازي نموده خطا ها و کاستي هاي آنرا ناديده بگيريد. قربان هريک شما عزيزان.

باز آمدم که بر سر کويت فغان کنم

بـاز آمــدم کـه بـر سـر کـويت فـغـان کنم 

کاين نفس زار و سرکش و ظالم امان کنم 

تير خجل بزد به جگر  نفس فتـنه جو 

قـامـت  بـرآسـتـان سـجــودت کـمـان کنم 

بـا صـد هـزار شــوق طـــواف در تــــرا 

بــرسـنگ سـنگ خـانـه ٌ تـو داسـتـان کنم 

با سوز سينه چون کشم آن خاک سرمه زر 

بـيـنا و تـيـز بـيـن و رسـا چـشـم مـان کنم 

بــا صـدق دل گــريـه کـنـم مروه در صفا 

نــوشــم ز آب زمــزم و شکرت بجان کنم 

وجـــدان و هـم ضمـير کنم پاک از رجيم 

باسنگ صـبر بر سر دشــمـن چـنـان کنم 

بــشـکســته بــاد دسـت عزازيل و نسل او 

تــا مـلـت عـزيز و وطـن پــاک از آن کنم 

هـنگــام آفـتـاب زنــم سـنـگ بـرســــرش 

شيطان چون صغير و کبير خصم جان کنم 

آواره ام ز دســــت شـيــاطـين دهــر دون 

مشـتي ز سنـگ غــم به سرش بيگمان کنم 

صحراي محشر است عرصات و عرفات 

يک يـک گــناه خويش چو مجرم بيـان کنم 

با آيـــــه آيـــه سوره ٌ قـــــرآن دلـــنــواز 

روح و تـنـم نــــوازش و حج ِ قِران کـنم 

لبيک و ترويه چو ثــنا شام و هـــر سحر 

در هــر نماز ذکــر ترا بـــر زبــــان کنم 

آئـيــنه دار ذات مـــبـــارک کـه دل بــود 

پــرتــو فـگـنـده نـــور بــه جام جهان کنم 

زاري کــنان به وادي مينا مــقـــام شــوم 

آنجا که بـــــود مــزدلـــفه شب روان کنم 

خونين و داغــــدار کــشم آه و درد خويش 

با خاک و سنگ و کوي عرفات فغان کنم

چون گشت هم نصيب بمـن حج اکـبرت


شکر و سپاس و حمد و ثنا بر زبان کنم

سال هزار و دو  و جمع شش بّود کنون


بار ديـگر چـو طالـع خـود امـتحان کنـم


زرغون بخوان تو حمد و ثناي رسول حق

از مـکـــه تـــا مـديــنـه نـــواي قــرآن کنم

۱ جنوري ۲۰۰۷

الحاج محمد ابراهيم زرغون

لینک