بنام آنكه ما را زندگي داد

بهار

ديـده ً روشـنـدلان سـرمـست از نــاي بـهـار

راز عشق و شـور و مستي در تـمـناي بـهار

مـرحـبا ای فـصل عشقِ جمـله ذيـروح بـشـر

ساغر سرشار عشق است چون به ميناي بهار

جـلوه گـر شـد عـارض شمشاد قامت لاله را

جـان دمـيـد در تـار و پـودم از تمـاشـاي بهار

گر نصيحت گـوش داري فـکر ميهن را بکن

پـنـد انـدرز گـويدت چـون پـيـر دانـاي بـهـار

گـوهـر جان را نـثار صلـح کـشـور مي کنيم

نيست بهـتر زيـن گـل ِ  نـو رسـته زيباي بهار

باغ و بوستان و چمن رنگين بود از لطـف او

سبـز گـردد از قـدومـش مـجلـس آراي بـهـار

ما نه خاريم اين گل و رنگ چمن شد زعفران

روز و شب در رنج و محنت فکر فرداي بهار

دسـت پـرورد گلـستـانـيم ، نـه خـارسـتان ظـلم

سينه مـيجـوشـد ز صاحـب باغ و غـمهاي بهار

سجده گاه ماست هـرجا نور حق جـولان کـند

سـر نهـاديم بهـر تسـليم ، قـبلـه در پـاي بهـار

اين بهار ما ز هجران ، آينه زنگار شدست

فرقت ما سر رسيد ، زرغون ز سوداي بهار

الحاج محمد ابراهيم زرغون

لینک